شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي
آهاي، آقا پسر! ـپسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق ميزد وقتي آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم! ـآها، ميدانستم که با خدا نسبتي داريد! ـ

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت
این روزها عاشق او بودن، سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود ...

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...![]()
نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که
همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است
و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگارنمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی
بهتری بخرد.»همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان
حرف را تکرار میکرد.
تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش
گفت:«یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت
کودک نجوا کرد :خدایا با من حرف بزن!
مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید ...
سپس کودک فریاد زد :خدایا با من حرف بزن !
رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد ...
کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت ،
ستاره ای درخشید ولی کودک باز هم توجه نکرد ...
کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.
بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ... ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 2:41 موضوع | لینک ثابت
پشت ویترین مغازه ایستاده بود .
و با لبخندی زیبا و چشمانی پر از اشک از جلوی مغازه گذشت...

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
بر سر گور كشيشی در كليسای وست مينستر نوشته شده است : " كودك كه بودم
مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلی بزرگ است
من بايد انگلستان را تغيير دهم .
بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم .
در سالخوردگی تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .
اينك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم
را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغييردهم! "

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
"حالا برو و زندگی کن..."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت
گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حا لي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين
مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در
ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشم ها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت .
و گاهي فرياد ميزد و مي گفت :من هستم ،من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميکردند ، کسي به او توجه نمي کرد
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم بهچشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي افريدي .
گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر ميکني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف هاي خدا بيشتر فکر کند .
سال هاي بعد دانه کوجک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد ؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و ميدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
قفسی ساخته شد ...
در همان روز نخست ...
منو تو خوش تر از آن
که پرنده هستیم
پرو بالی داریم
پر ز شوق پرواز
بار ها و بارها
میزنم بر درو دیوار سکوت
می فشانیم ز دل
عطر آواز که ما
پر داریم .
آه و افسوس
که تنها خوشی بودنمان
دانه ی گندمکیست
تا بریزد صاحب بر سرمان ...
و بخوانیم دمادم آواز
تا مبادا صاحب
لطف یک گندمکش را
ز ما دور کند ...
ما پرنده بودیم ..
پر ز شوق پرواز ...
احسان هنرمند

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 2:38 موضوع | لینک ثابت
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 2:39 موضوع | لینک ثابت
فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند دعای او را مستجاب کرد.
در عالم شهود او را وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه , ناامید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناک بود.
آنگاه ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن.
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا , جمعی از مردم , همان قاشق های دسته بلند و...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم!! چرا مردم در اینجا شادند. در حالی که در اتاق دیگر بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ ندا آمد که در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشفش غذا در دهان دیگری می گذارد ,چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد...

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
روز بد شروع شد . اوخوابش برده بود ووقت کارش دیر شده بود وهرچه که دراداره رخ داد براثر آشفتگی عصبی او ایجاد گردید. وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید تابه خانه برگردد درشکمش یک گره بزرگ احساس می کرد. مثل همیشه اتوبوس تاخیر داشت و پراز جمعیت بود اومجبورشد درراهرو وسط آن بایستد .همین طورکه اتوبوس تلوتلو خوران اورابه هرسمتی پرتاب می کرد ،افسردگیش هم عمیق تر شد. بعداز جلو صدایی شنید که می گفت:«روز زیبایی است، اینطور نیست ؟ » به جهت انبوه جمعیت او قادر نبود آن مرد راببیند ولی صدایش را می شنید که مرتباً درمورد مناظر بهاری اظهار نظر می کرد وهرمنظره ای راکه نزدیک می شد نام می برد.این کلیسا، این گورستان ، آن مرکزآتش نشانی . چندی بعد همه مسافران داشتند ازپنجره به بیرون نگاه می کردند . علاقمندی مردآنقدر همه گیر شده بود که دختر متوجه شد برای اولین باردرطول آن روز دارد لبخند می زند. آنها به ایستگاه رسیدند.وقتی داشت راهش راازمیان مسافران بازمیکرد تا به درخروجی برسد نگاهی به مرد «راهنما» انداخت.مردی مسن بودکه ریش داشت،عینک تیره برچشم داشت وباخود عصای باریک سفیدی حمل می کرد.

نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت
منتظر باش ، متوقف نباش
تأمل کن ، معطل نکن
صبور باش ، بی خیال نباش
سرسخت باش ، لجباز نباش
ساده باش ، ساده لوح نباش
جسور باش ، گستاخ نباش
شتاب کن ، شتابزده عمل نکن
بگو آره ، نگو حتما
بگو نه ، نگو هرگز
بگو برات میمونم ، نگو برات میمیرم
نوشته شده توسط **احسان هنرمند** در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام رفقا .....
به وب لاگ من خوش اومدین ...
امیدوارم خوش تر برین بیرون ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
طراح قالب
POWERED BY